تبليغاتX
دست نوشته های یک سوسک
باز هم ...
عادت کرده ام که عادت کنم به غم و مرگ و دنیا.

به روز هایی که سیاهی مردم نیمه شب اش کرده و ...

چه بگویم؟ از چه دم بزنم که راه نفس من نیز بسته است.

این اشک ها دیگر اشک نیست.

دست ها هم همین طور.

چشم ها را چه کنم؟

دل ها که سال هاست پوسیده.

شرمنده امُ شرمنده از تمام کارهایمان و عواطفمان.

کدام عاطفه؟ باز گیجمُ عاطفه ای نماندهُ مردُ همین چند سال پیشُ پیش پای شما.

چه بگویم که نگفتنم بهتر است.

خدایا.

باز هم تو دریاب. 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:43 توسط سوسک روشن بین دانا |

نمی دونمُ شاید می ترسم رو در رو صحبت کنم.

روی کاغذ راحت تر می نویسم.

تمام حرفامو.

یا تمام زندگیمو.

اما نمی تونم رو در رو صحبت کنم.

می ترسم از نگاهی که نمی دونم چی پشتشه.

از حرفایی که به احتمال زیاد صادقانه نیست.

یا اتفاقاتی که هر لحظه ممکنه بیفته.

نمی دونم.

ولی من روی کاغذ راحت تر می نویسم. 

*پی نوشت: دوستان من به هیچ وجه در مورد عاشقی ننوشتم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 17:43 توسط سوسک روشن بین دانا |

دارم زیر بار عقایدم له می شمُ می شکنم.

نمی تونم ادامه بدم ولی مجبورمُ همان طور که در بسیاری از کارهای دیگر هم مجبور بودم حتی آمدنم به کثافت خانه ای که اسمش را گذاشته اند دنیا.

بوی متعفن تجلیات و خرافات و ..........لعنت به این مثلا زندگی.

دیگه نمی نویسمُ دیگه اون نقاشی های کوفتی رو نمی کشم دیگه هیچ غلطی نمی کنم.

یعنی هنوز توی این کالبد بی مصرف چیزی برای امیدوار بودن باقی مونده؟شاید

توی این لجن زارُ این باتلاقُ دستی هست که ما رو بکشه بالا؟شاید

هنوز به نوع بشر امید هست؟شاید

دارم فرو می رمُ می میرمُ آزاد می شم؟ هه هه هه حتما عزیزم.

و من ادامه نمی دم.

من خیلی وقته که یه انسان نیستم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 22:21 توسط سوسک روشن بین دانا |

دستانم را به دیوار سرد و نمناک دنیا می کشم و کورمال به دنبال کورسویی از نور می گردمُ روزنی شاید.

و وقتی از گشتن ناامید شوم مشت خواهم کوبیدُ فریاد خواهم زدُ تلاش خواهم کرد.

و خسته می شومُ ناتوان از ادامه ی مسیرُ باز خواهم گشتُ منزوی خواهم شد.

و آنگاه قلبم را حس خواهم کرد و عبور می کنم از این دیوار پست.

شاید...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 22:4 توسط سوسک روشن بین دانا |

می چرخیم و می چرخیمُ بدون لحظه ای توقفُ تنها و بدون سر پناه در دنیایی که به آن تعلق نداریم.

تنها دریچه ای که برای خروج هنوز باز است مرگ استُ دریچه ای شاید به جهانی دیگر و شاید به هیچ.

و ما می میریم و به خاطرات تبدیل می شویم........

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 22:26 توسط سوسک روشن بین دانا |

امروز اعلامیه ترحیم یه نفر دیگه رو دیدم. یه دوست که نمی شه گفت یه آشنا یه آشنایی که تا حالا ندیده بودمش. تنها آشنایی که باهاش داشتم این بود که هر دومون آدم بودیم شاید با خودت بگی این که نشد آشنایی اما از نظر من هست.

اما مهم تر اینه که هیچ حسی نسبت به این اتفاق نداشتم البته خیی وقته که این جوری شدم. با خودم گفتم اوه بازم یه مرگ دیگه یه گذر دیگه یا شاید هم یه هیچ دیگه.

کسی چه میدونه شاید ما تا حالا بارها مرگ رو تجربه کرده باشیم توی دنیاهای دیگه دوران دیگه ولی باز هم برامون یه اتفاق تازه اس.

شاید فقط مرگ بتونه روزمرگی سالها رو برطرف کنهُ شاید.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 19:44 توسط سوسک روشن بین دانا |

یه روز که مثل روزهای دیگه نبود
همیشه توی رشته ی به هم پیوسته چیزهای مشابه بعضی ها هستند که نمی خواهند مشابه باشند

اونا ان که یه زنجیره رو پاره می کنن اما...

همین اتفاقها هستند که ما رو زنده نگه داشتند.

اونها یی که متفاوتند خودشون رو فدای این تفاوت می کنن اون وقته که ما می گیم نگاه کن مثل اینکه

امروز شبیه روزهای دیگه نیست.یه چیزی جور در نمیاد.

مثلا" یه لیوان آب که نمی خواد مث بقیه باشه .این وسط یه تکه یخ خودش رو فدا می کنه و بعد نه اون

یخ همون یخ اوله و نه آب همون آب اول اینجوریه که نوشیدن لذتبخش میشه و بعضی  وقتها یه لیوان آب

خنک دنیات رو عوض میکنه و شاید دلچسب تر

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:21 توسط سوسک روشن بین دانا |

عید
عیدتون مبارک از این لحظه می تونید خوشحال باشید .بزنید.بخندید.نرقصید.

همینه که هست .آقا عیده

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه بلرزون.

دستا بالا /نه کاملا"البته.تا بعد .بی سوسک .زندگی بهتری تجربه کنید

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 16:17 توسط سوسک روشن بین دانا |

کنکور
دوستان آقا سوسکه امسال کنکور داره و با اجازتون امسال رو من بجاش می نویسم. خیلی خوشحال شدید نه 
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:17 توسط سوسک روشن بین دانا |

دریچه
از بوی گند فاضلاب متنفر بودُ به همین خاطر همه مسخره اش می کردندُ برای اینکه با همه فرق داشت. از قدم زدن توی گنداب های مرطوب بین شیارهای کف کانال حالش به هم می خوردُ ولی نمی توانست از آنجا بیرون برودُ چون به عقیده ی همه ((بیرون)) اصلاً جای امنی نبود.

صدای رد شدن آب از توی لوله های زنگ زده و پر از منفذ باعث می شد تا هیچ وقت احساس آرامش نکند.

راهروهای بزرگ و مرطوبُ دیوارهای بتونی ای که با گذشت زمان ترکهای کج ومعوجی روی آنها ایجاد شده بود و بقیه ی مزخرفات.

تنها امیدشُ تنها روشنایی آنجا بود که از لابه لای میله های درپوش فاضلاب به داخل می تابید.

صدای چک چک آب که در تمام شبانه روز ادامه داشتُ هوای شرجی و بوی مشمئز کننده فاضلاب باعث شد تا به سمت دریچه برود و بدون هیچ توجهی به هشدارهای بقیه راهش را به طرف ((بیرون)) ادامه بدهد.

به امید نجات از آن زندان مرطوب به طرف دریچه رفت.

 باید ((بیرون)) می رفتُ باید ((بیرون)) را تجربه می کرد. پس رفت.

و نزدیک تر شد تا همه چیز را بهتر ببیند.

                                                            ***

اما ((بیرون)) واقعاً خطرناک بود. نمی دانست که تاب مقاومت در برابر اتفاقاتش را ندارد و خیلی زود از بین می رود. زیر یک کفش با کفه ی چرم از بین رفتن خیلی دردناک است.

و دردناک تر این است که هیچ کس به از بین رفتن زندگی یک سوسک اهمیت نمی دهد.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 15:7 توسط سوسک روشن بین دانا |